برای رفیقی که بیدار است، حتی در خواب
به گزارش این با من، نیمه شب است و کلافه دنبال یک فایل متنی می گردم. هر چه بیشتر لپ تاپ را زیر و رو می کنم، کم تر پیداش می کنم. تاریخ فایل را به یاد دارم. چشمم روی مانیتور دنبال تاریخ فایل ها است ولی ذهنم پیش تو است.
از سر شب یادت هستم تا حالا که دیگر شب از نیمه گذشته است. روز گذشته به رفیق مشترکی می گفتم این هم از رندی رفیق ما است که این روزهای تلخ و سخت را در خواب و بی اطلاعی طی می کند...
دلم برایت تنگ شده... برای گپ زدن و سر به سر گذاشتن ها... روز گذشته پرسپولیس سه تا از فولاد خورد... آخ آخ، چه حالی می کردم اگر روی تخت بیمارستان نبودی و عکس یک لُنگ سوراخ برایت می فرستادم... آی کُری می خواندی ها... کم نمی آوری که حتی وقتی تیمت بازنده است...
فایل لامصب نیست که نیست... کلافه تر می شوم... به فولدرهای عکس هم سر می زنم که ناگهان از توی یکی از آنها نگاهم می کنی. اولش فکر می کنم توی خیالم زنده شده ای... ولی نه، فولدر تصاویر سفری است که با هم رفتیم عراق... آن متن گم شده از یادم می رود و می نشینم به تماشای عکس ها... به عکس پایینی می رسم که داری با قمر بنی هاشم خداحافظی می کنی... بغضم می ترکد و اشکم سرازیر می شود...
در چه حالی هم اکنون رضا؟... همین ساعتی که هم اکنون دارم با تو حرف می زنم، در چه فکری؟... مگر می شود آن ذهن تیز و تند و آن مغز چابک و پر از ایده های ناب، ضعیف شده باشد؟... ممکن نیست... جان خودم در حالت خواب هم داری به یک چیزی فکر می کنی... یک ایده ای را می پرورانی... برای یک کاری برنامه ریزی می کنی... چارچوب یک سخنرانی پر مایه را در ذهن ت طراحی می کنی...
یادت هست آن سفر را که؟... چه قدر خوش گذشت... به پیشنهاد تو بود که پس از شب قدر دوم رفتیم. گفتی سفر در ماه رمضان مکروه است ولی پس از بیست ویکم کراهتش برداشته می شود و می شود یک چند روزی روزه خوری کرد. گفتی عوضش شب قدر سوم را در حرم ارباب هستیم و عیش آن، عوارض روزه خوری را می شوید و می برد.
این جا و این ساعت را هم که حتماً خوب یادت هست؟... بامداد ۲۳ رمضان سال ۹۶ بود و داشتیم از کربلا می زدیم بیرون تا برویم به طرف شمال عراق... لاشخورهای داعش هنوز جولان می دادند و می خواستیم برویم به جبهه ای که رزمندگان عراقی در شهر کوچکی، مقابل شان باز کرده بودند... این جا دلتنگی ات را در لحظه ی خداحافظی شکار کردم، وقتی دو دست ت را برای علمدار بی دست کربلا بالا آوردی...
آخ رضا... چه کاری از ما ساخته است جز اینکه دست به دامان او شویم که می گویند باب الحوائج و صاحبِ کَرم است...
زودتر بلند شو رفیق... دل تنگیم حسابی... بلند شو...
۵۹۵۹
منبع: این با من
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۸ بعلاوه ۵