از همشهری کین تا تبعید در اروپا سرنوشت پر فراز و نشیب نابغه سرکش سینما

از همشهری کین تا تبعید در اروپا سرنوشت پر فراز و نشیب نابغه سرکش سینما

به گزارش این با من، اورسن ولز در 26سالگی با ساخت «همشهری کین» نام خویش را در تاریخ سینما ثبت نمود و قبل از آن، با نمایش رادیویی «جنگ دنیاها» میلیونها آمریکایی را به وحشت انداخته بود. اما مسیر حرفه ای این نابغه بر خلاف شروع درخشانش، با دخالت استودیوهای هالیوود، مشکلات مالی و کوشش برای حفظ استقلال هنری گره خورد؛ مسیری که او را به یکی از سرکش ترین و تأثیرگذارترین چهره های تاریخ سینما تبدیل کرد.


ریحانه اسکندری - بامداد روز دهم اکتبر سال ۱۹۸۵، وقتی راننده شخصی اورسن ولز وارد خانه وی در لس آنجلس شد تا کارهای روزانه را هماهنگ کند، با پیکر بی جان مردی رو به رو شد که بالاتر از نیم قرن چشمان جهانیان را به پرده سینما و گوش هایشان را به داستان های رادیویی دوخته بود. غول پرآوازه تئاتر، رادیو و سینمای جهان، در هفتادسالگی و بر اثر ایست قلبی در خواب، برای همیشه چشم از جهان فرو بست.
تنها دو ساعت قبل از این رخداد تلخ، ولز در برنامه تلویزیونی مرو گریفین ظاهر شده بود؛ برنامه ای که آخرین تصویر زنده از این نابغه بی پروا را ثبت نمود. وی در آن گفتگوی پایانی، با همان صدای بم و پرطنین، طنز نیش دار و نگاه نافذ همیشگی اش از هنر و زندگی سخن گفت، بی آنکه بداند تنها چند گام با نقطه پایان فاصله دارد.
پیکر ولز بنا بر وصیت خودش سوزانده شد و خاکسترش را به اسپانیا بردند تا در دهکده ای آرام در روندا، واقع در ایالت اندلس، در دل چاهی قدیمی در یک دهکده سرسبز به خاک بسپارند. او سال ها قبل از مرگش گفته بود که انسان اهل جایی نیست که در آن به دنیا آمده، بلکه متعلق به جایی است که برای مردن انتخاب می کند. سالروز درگذشت اورسن ولز، صرفا یادبود یک کارگردان یا بازیگر چیره دست نیست؛ بلکه بازخوانی قصه زیست هنرمندی است که در بیست سالگی تئاتر آمریکا را تکان داد، در بیست و سه سالگی با یک نمایش رادیویی ملتی را به هراس انداخت، در بیست و شش سالگی شاهکار بی بدیل تاریخ سینما را خلق کرد و سپس باقی عمرش را در جدال با سیستم تجاری هالیوود، تبعید خودخواسته در اروپا و تلاش دائم برای تامین مالی فیلمهای مستقلش سپری ساخت. ولز خود در توصیف کارنامه پرپیچ و خمش با کنایه ای تلخ گفته بود که من کارم را از قله آغاز کردم و تمام عمرمشغول حرکت به سوی پایین بودم.
کودکی یک نابغه و زخم ناپیدای پدری جرج اورسن ولز در ششم مه ۱۹۱۵ در شهر کوچک کنوشا در ایالت ویسکانسین متولد شد. از همان اولین سالهای زندگی، روشن بود که این کودک با دیگران متفاوت است. مادرش، بئاتریس ادسون، پیانیستی برجسته و زنی هنرپرور بود که اورسن را از همان دوران خردسالی با شعر، موسیقی، نقاشی و نمایشنامه های شکسپیر آشنا کرد. پدرش، ریچارد ولز، مخترعی ثروتمند اما مردی عیاش بود که زندگی اش در وابستگی شدید به الکل می گذشت.
اورسن کوچک در چهار سالگی شعر می خواند، در هفت سالگی بخش های بزرگی از نمایشنامه های کلاسیک را حفظ بود و در ۱۰ سالگی به سادگی نقاشی می کرد، دکور تئاتر می ساخت و شعبده بازی انجام می داد. اما این استعداد تعجب آور با فاجعه های خانوادگی سنگینی همراه شد. مادرش زمانیکه او تنها نه سال داشت دارفانی را وداع گفت. بعد از مرگ مادر، الگوی حمایتی او فروپاشید و پدرش نیز که در منجلاب اعتیاد به الکل غرق شده بود، ثروتش را از دست داد.
لحظه بحرانی زندگی ولز در نوجوانی رقم خورد؛ زمانیکه به پدرش گفت تا آن زمان که دست از نوشیدن برندارد، حاضر به دیدارش نیست. کمی بعد، پدرش در تنهایی و غربت درگذشت و اورسن که آن زمان فقط ۱۳ سال داشت، با بار گناهی سهمگین رو به رو شد. این حس تقصیر تا آخر عمر چون سایه ای سنگین بر روح او باقی ماند. پنجاه و سه سال بعد، ولز در گفتگویی صمیمانه با زندگی نامه نویس خود اعتراف کرد که آن جمله آخرین کلامی بود که به پدرش گفت و هیچ گاه نتوانست خودرا به خاطر آن ببخشد.
بعد از مرگ پدر، سرپرستی ولز به دکتر موریس برنشتاین، پزشکان موفق و از دوستان خانوادگی سپری شد. برنشتاین او را به مدرسه خصوصی تاد فرستاد؛ محیطی پرورشی که به ولز اجازه داد استعدادیابی هنری اش را بدون محدودیت های معمول دنبال کند. ولز بعد از پایان دبیرستان، بجای نام نویسی در دانشگاه، تصمیم گرفت ارثیه اندک باقیمانده از پدرش را بردارد و راهی سفر به اروپا شود. وی در شانزده سالگی به ایرلند رفت و با جسارتی عجیب وارد تئاتر گیت در دوبلین شد. او خودرا یک ستاره بزرگ تئاتر برادوی جا زد و مدیران تئاتر را چنان تحت تأثیر قرار داد که نقش های اصلی نمایشنامه های بزرگ را به او واگذار کردند. منتقدان ایرلندی از حضور بازیگری کم سن وسال اما با صدایی به غایت بم، رسا و مسلط شگفت زده شده بودند.
نوجوانی اورسن ولز جادو در هارلم؛ مکبث وودو و جهش در تئاتر آمریکا در میانه های دهه ۱۹۳۰، آمریکا درگیر رکود بزرگ اقتصادی بود. دولت روزولت برای ایجاد شغل برای هنرمندان خانه نشین، «پروژه تئاتر فدرال» را سازماندهی کرد. دراین میان، بخش تئاتر سیاهپوستان در منطقه هارلم نیویورک، نیازمند کارگردانی بود که بتواند نمایشی متفاوت و جریان ساز روی صحنه ببرد. جان هاوسمن، تهیه کننده جوان و تیزهوش تئاتر، تصمیم گرفت پیشنهاد هدایت این پروژه را به اورسن ولز بیست ساله بدهد.
ولز دست به اقدامی ساختارشکنانه زد. او تصمیم گرفت نمایشنامه «مکبث» اثر ویلیام شکسپیر را از اسکاتلند قرون وسطی به هایتی قرن نوزدهم منتقل کند. جادوگران نمایشنامه شکسپیر جای خودرا به جادوگران و مراسم های وودو دادند و موسیقی جاز و طبل های آفریقایی جایگزین ارکستر کلاسیک شد. تمام بازیگران این نمایش از میان هنرمندان سیاهپوست انتخاب شدند؛ رویدادی که تا آن زمان در تئاتر حرفه ای آمریکا سابقه نداشت.
شب چهاردهم آوریل ۱۹۳۶، سالن تئاتر لاقایت در هارلم شاهد صحنه ای بی نظیر بود. بالاتر از ۱۰ هزار نفر خیابان های اطراف سالن را مسدود کرده بودند تا شانس دیدن این اجرا را بیابند. نمایش «مکبث وودو» شبی تاریخی را رقم زد و منتقدان را مجبور کرد تا استعداد خیره کننده این کارگردان جوان را تحسین کنند. ولز در این اجرا ثابت کرد که کلاسیک ها ملال آور نیستند، بلکه نیازمند روحی تازه و نگاهی جسورانه اند.
این پروژه نه فقط ولز را به عنوان نابغه ای نوظهور مطرح نمود، بلکه زندگی بازیگرانی چون کانادا لی را نیز دگرگون ساخت. لی که نقش بنکو را ایفا می کرد، بعدها اصرار کرد که تمرین های شش ماهه و سخت گیرانه ولز، نگاه او را به هنر بازیگری به کلی تغییر داد و به او یاد داد که تئاتر چقدر می تواند جدی و موثر باشد. موفقیت این اجرا موسس تأسیس «تئاتر مرکوری» توسط ولز و جان هاوسمن شد. بااینکه این دو همکاریهای درخشانی داشتند، اما رابطه شخصی آنها همواره آمیخته به تنش و رقابت بود؛ تا جایی که ولز بعدها در جمله ای صریح، هاوسمن را تنها دشمن حقیقی تمام زندگی خود نامید.
اورسن ولز شبی که امواج رادیو جهان را بلعید؛ وحشت ملی از مریخی ها بعد از درخشش در تئاتر، ولز و گروه مرکوری وارد عرصه رادیو شدند. رادیو در آن سال ها رسانه اصلی مردم آمریکا بود. در سی ام اکتبر ۱۹۳۸، ولز تصمیم گرفت برای شب هالووین برنامه ای متفاوت تدارک ببیند. او رمان معروف «جنگ دنیاها» نوشته اچ. جی. ولز را برگزید و آنرا بصورت بولتن های خبری زنده و اضطراری بازنویسی نمود.
برنامه با پخش یک موسیقی معمولی شروع شد، اما ناگهان با اخبار فوری قطعی گردید. گوینده با صدایی مضطرب اعلام نمود که شهاب سنگ های عجیبی در مزرعه ای در نیوجرسی فرود آمده اند و موجودات فضایی مسلح به اشعه های مرگبار از درون آنها خارج شده اند. طراحی صوتی افکت ها، لحن شتاب زده گزارشگران مصنوعی و مصاحبه با کارشناسان خیالی به قدری استادانه و طبیعی کار شده بود که میلیونها شنونده در سرتاسر ایالات متحده تصور کردند کشورشان واقعا مورد حمله مریخی ها قرار گرفته است.
نتیجه این اجرای رادیویی، بروز یک هراس عمومی بی سابقه در تاریخ آمریکا بود. هزاران نفر خانه های خودرا ترک کردند، خیابان ها بسته شد، مرکز تلفن های پلیس از کار افتاد و مردم برای نجات جان خود به کلیساها یا بزرگراه ها پناه بردند. بامداد روز بعد، عکس ولز روی صفحه اول تمام روزنامه های کشور قرار گرفت. اخبار در ارتباط با جنجال رادیویی ولز، هالیوود را در بهت فرو برد.
ولز در کنفرانس مطبوعاتی که روز بعد برگزار گردید، با چهره ای کودکانه، بی گناه و لبخندی شیطنت آمیز در مقابل دوربین ها ظاهر شد و از مردم عذرخواهی نمود. او با طنز نیش دار همیشگی اش درباره ی این اتفاق اظهار داشت که چون نتوانسته بودند در شب هالووین درهای مردم را صابون بزنند یا دروازه باغچه شان را بدزدند، تصمیم گرفتند جهان را درست در مقابل گوش های شنوندگان نابود کنند. این برنامه رادیویی تاریخ ساز، شهره ولز را از مرزهای تئاتر فراتر برد و او را به شخصیتی مشهور در تمام کشور تبدیل ساخت.
اوج در ۲۶ سالگی؛ فتح هالیوود با «همشهری کین» شهره ناشی از جنجال رادیویی سبب شد کمپانی فیلم سازی آرکی او (RKO) پیشنهادی خیره کننده و بی سابقه به ولز بدهد. استودیو قراردادی برای ساخت دو فیلم با او امضا کرد که بر مبنای آن، ولز آزادی کامل هنری، حق تدوین نهایی، آزادی در انتخاب بازیگران و عدم دخالت مدیران استودیو را به دست می آورد. چنین اختیاراتی برای یک فیلم ساز بیست و پنج ساله که تا آن زمان حتی یک فیلم بلند سینمایی نساخته بود، در تاریخ هالیوود شبیه به یک معجزه بود.
حاصل این آزادی مطلق، ساخته شدن فیلم «همشهری کین» در سال ۱۹۴۱ بود. ولز با همکاری هرمان جی. مانکیویتس فیلمنامه را نوشت و خودش نقش چارلز فاستر کین، غول مطبوعاتی مغرور و تنها را بازی کرد. همشهری کین تنها یک فیلم نبود، بلکه انقلاب دستور زبانی در سینما بود. ولز به همراه فیلم بردار نابغه اش، گرگ تولند، تکنیک فوکوس عمیق را به کمال رساندند؛ تکنیکی که در آن پس زمینه و پیش زمینه تصویر به یک اندازه شفاف و واضح بودند و به بیننده اجازه می دادند خودش درون کادر دست به انتخاب بزند.
استفاده از سقف برای دکورها جهت جا دادن دوربین در زوایای خیلی پایین، ساختار روایتی غیرخطی بر پایه فلاش بک های متقاطع و طراحی صوتی چندلایه که از تجربه رادیویی ولز نشأت می گرفت، سینما را برای همیشه دگرگون ساخت. اما این شاهکار، خشم ویلیام راندولف هرست، امپراطور قدرتمند رسانه ای آمریکا را برانگیخت. شخصیت کین شباهت های انکارهای ناپذیری با زندگی هرست داشت. هرست جنگی تمام عیار مقابل ولز و فیلمش به راه انداخت. روزنامه های تحت مالکیت او چاپ هرگونه خبر، آگهی یا نقد درباره ی فیلم را ممنوع کردند و هالیوود تحت فشار قرار گرفت تا نسخه های اصلی فیلم را نابود کند.
با وجود فشارهای سنگین و شکست تجاری اولیه فیلم در گیشه، همشهری کین باقی ماند و بعدها از طرف بیشتر منتقدان جهان به عنوان یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین فیلمهای تاریخ سینما شناخته شد. ولز درباره ی شروع خیره کننده خود در سینما با لحنی شوخ و کنایه آمیز اظهار داشت که او از همان شروع در قله آغاز کرده و باقی عمرش صرف پایین آمدن از این کوه شده است.
اورسن ولز در «همشهری کین» سلاخی در استودیو؛ از «امبرسون ها» تا یادداشت ۵۸ صفحه ای قرارداد رؤیایی ولز با تغییر مدیریت در استودیوی آرکی او و ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم خیلی زود به پایان رسید. پروژه بعدی او «امبرسون های زیبا» (۱۹۴۲) بود. زمانیکه ولز برای فیلم برداری پروژه ای مستند به آمریکای جنوبی رفته بود، استودیو کنترل فیلم را در دست گرفت. مدیران استودیو حدود چهل دقیقه از فیلم را قیچی کردند، پایان بندی شاد و دلخواهی برای آن ساختند و نگاتیوهای اصلی تدوین ولز را نابود کردند. این اتفاق لطمه ای جبران ناپذیر به روحیه هنری ولز زد؛ زخمی که تا آخر عمر التیام نیافت.
نمونه ماندگار دیگری از جدال ولز با سیستم استودیویی، در زمان ساخت فیلم «نشانی از شر» (۱۹۵۸) رخ داد. ولز این فیلم نوار و تاریک را در شهر ونیس کالیفرنیا (به عنوان ماکت یک شهر مرزی مکزیک) ساخت. چارلتون هستون، ستاره بزرگ آن زمان، شرط حضورش در فیلم را کارگردانی ولز قرار داده بود. سکانس افتتاحیه فیلم، یعنی حرکت سه و نیم دقیقه ای و بدون قطع دوربین روی جرثقیل که حرکت یک ماشین حامل بمب را دنبال می کند، تا به امروز یکی از شاهکارهای تاریخ فیلم برداری و تدوین بشمار می رود.
اما استودیوی یونیورسال بعد از پایان فیلم برداری، فیلم را از دست ولز گرفت، آنرا باردیگر تدوین کرد و صحنه هایی اضافی با کارگردانی شخص دیگری به آن افزود. وقتی ولز نسخه تدوین شده استودیو را دید، یادداشتی ۵۸ صفحه ای، خیلی دقیق و مفصل خطاب به ادوارد مول، مدیر تولید یونیورسال فرستاد. ولز در این یادداشت با تحلیل بند به بند، توضیح داده بود که چه طور تغییرات استودیو ریتم دراماتیک و تعلیق فیلم را نابود کرده است.
او خصوصاً درخواست کرده بود که در سکانس افتتاحیه، هیچ تیتراژ یا موسیقی ارکسترالی گذاشته نشود و تنها صدای حقیقی شهر و موسیقی رادیوی ماشین ها شنیده شود تا حس حقیقی خطر منتقل گردد. یونیورسال این یادداشت تاریخی را کاملا نادیده گرفت و نسخه دستکاری شده را اکران کرد. سر انجام در سال ۱۹۹۸، والتر مرچ، تدوین گر برجسته سینما، با استفاده از همان یادداشت ۵۸ صفحه ای، فیلم را بازسازی کرد و نسخه ای ارایه داد که به رؤیای اصلی ولز خیلی نزدیک بود.
فیلم ساز کولی؛ سالهای تبعید و سعی برای بقا با مسدود شدن درهای هالیوود، ولز راهی اروپا شد تا زندگی جدیدی را به عنوان یک فیلم ساز مستقل و کولی آسا شروع کند. او سال ها در رم، پاریس و مادرید زندگی کرد و برای تامین هزینه فیلمهای شخصی اش، به بازی در فیلمهای کم کیفیت، حضور در برنامه های تلویزیونی و صداپیشگی در تبلیغات تجاری روی آورد. او خود با صراحت درباره ی این شیوه زندگی اظهار داشته بود: «من از راه بازیگری هزینه کارگردانی ام را تامین می کنم. من از کار خودم استفاده می کنم تا کار دیگرم را حمایت کنم».
علیرغم مشکلات مالی فراوان، ولز در اروپا شاهکارهایی خلق کرد. برای ساخت فیلم «اتلو» (۱۹۵۱)، روند فیلم برداری بارها به سبب تمام شدن پول متوقف گردید. ولز لباس های صحنه را می فروخت، در فیلمهای دیگران بازی می کرد، پول به دست می آورد و باردیگر عوامل را دور هم جمع می کرد. این تلاش سخت سر انجام به دریافت جایزه بزرگ جشنواره کن انجامید. او بعدها فیلم «ناقوس های نیمه شب» را بر مبنای شخصیت فالستاف شکسپیر ساخت؛ آثاری که خودش آنرا کامل ترین و شخصی ترین فیلم کارنامه اش می دانست.
ولز در سالهای پایانی، فیلم «ت مثل تقلب» (۱۹۷۳) را ساخت؛ جُنگی جذاب و پست مدرن درباره ی اصالت هنر، جعل و دروغ که نشان داد ذهن او تا چه حد از زمانه خودش جلوتر است. او هیچگاه از تجربه کردن نترسید و همواره تأکید داشت که آزمایش و تجربه کردن را بسیار بالاتر از موفقیتهای تثبیت شده دوست دارد.
اورسن ولز تناقض های یک غول؛ زندگی شخصی، طنز نیش دار و فلسفه تنهایی زندگی شخصی اورسن ولز مانند آثارش پر از درام، شور و تعارض بود. او سه بار ازدواج کرد: نخست با ویرجینیا نیکلسون، سپس با ریتا هیوورث (ستاره نامدار هالیوود) و در نهایت با پائولا موری که تا آخر عمر در کنارش ماند. ازدواج او با ریتا هیوورث سوژه داغ رسانه های جهان بود. حاصل همکاری سینمایی این دو، فیلم نوار «بانویی از شانگهای» بود؛ فیلمی که ولز در آن موهای بلند و طلایی هیوورث را کوتاه و بلوند روشن کرد تا تصویر سنت زده او را روی پرده بشکند.
ولز اشتهایی سیری ناپذیر برای غذا، سفر، آگاهی و هنر داشت. چاقی مفرط وی در سالهای پایانی زندگی، اغلب سوژه طنزهای خود او قرار می گرفت. او با شوخ طبعی خاصش می اظهار داشت: «پزشکم به من گفته که دیگر شام های خصوصی چهارنفره نخورم، مگر این که سه نفر دیگر هم سر سفره باشند!». وی همینطور در کنایه ای ماندگار به سیاست مداران اظهار داشته بود: «از من نپرسید برای کشورتان چه کاری می توانید انجام دهید، بپرسید ناهار چی داریم!».
شخصیت ولز آمیزه ای از غرور، عطوفت، هوش سرشار و تضادهای عمیق بود. او خود در توصیف وجودش اظهار داشته بود: «همه چیز درباره ی من یک تناقض است و همچنین درباره ی هر کس دیگری. ما از اضداد ساخته شده ایم و بین دو قطب زندگی می نماییم. در درون هر یک از ما یک آدم عامی و یک زیبایی شناس، یک قاتل و یک قدیس وجود دارد».
نگاه او به جهان و اجتماع، آمیخته با نوعی بدبینی فیلسوفانه اما انسانی بود. یکی از مشهورترین گفتارهای او درباره ی تنهایی انسان است: «ما تنها به دنیا می آییم، تنها زندگی می نماییم و تنها می میریم. تنها از راه عشق و دوستی است که می توانیم برای یک لحظه این توهم را ایجاد نماییم که تنها نیستیم».
او درباره ی زنان و نقش آنان در تاریخ با لحنی تحسین آمیز اظهار داشته بود: «اگر زنان نبودند، ما هنوز در غارها کز کرده بودیم و گوشت خام می خوردیم؛ برای اینکه ما تمام این تمدن را ساختیم تا فقط معشوقه هایمان را تحت تأثیر قرار دهیم».
دیالوگ مشهور وی در فیلم «مرد سوم» نوشته گراهام گرین (که ولز خودش آنرا به فیلمنامه اضافه کرد) یکی از ماندگارترین تحلیل های تاریخ درباره ی فرهنگ و هنر است: «در ایتالیا برای ۳۰ سال تحت حکومت بورجیاها جنگ، ترور، قتل و خون ریزی داشتند، اما میکل آنژ، لئوناردو داوینچی و رنسانس را خلق کردند. در سوئیس آنها عشق برادرانه، ۵۰۰ سال دمکراسی و صلح داشتند و چه چیزی تولید کردند؟ ساعت کوکو!».
ولز تلویزیون را هم زمان تحقیر می کرد و به آن معتاد بود. او می اظهار داشت: «من از تلویزیون متنفرم. به همان اندازه که از پسته متنفرم، اما نمیتوانم از خوردن پسته دست بکشم». او باور داشت که هنر نیازمند انزواست و هنرمند حقیقی باید خارج از زمانه خود حرکت نماید. وی در جمله ای کوتاه فلسفه داستان گویی را خلاصه کرده بود: «اگر یک عاقبت خوب می خواهید، این مساله بسته به اینست که داستانتان را کجا تمام کنید».
میراث مردی که خم نشد در سالهای پایانی دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰، هالیوود اهتمام کرد حساب خودرا با این هنرمند سرکش تسویه کند. بنیاد فیلم آمریکا (AFI) در سال ۱۹۷۵ جایزه یک عمر موفقیت هنری را به او اهدا کرد و انجمن کارگردانان آمریکا در سال ۱۹۸۵ بالاترین نشان خودرا به ولز داد. اما ولز تا واپسین روزهای زندگی یک یاغی باقی ماند و هیچ گاه به استانداردسازی تجاری تسلیم نشد.
اورسن ولز سینماگری بود که مفهوم کارگردان به عنوان مؤلف و خالق اصلی اثر را معنا بخشید. آثار او فقط مجموعه تصاویری بر پرده نبودند، بلکه تجلی ذهن شاعری بودند که دوربین را به چشم خود مبدل کرده بود. سالروز درگذشت او، یادآور این حقیقت است که هنر حقیقی در سازش با سیستم های قدرت و سرمایه شکل نمی گیرد، بلکه در جدال دائمی برای حفظ استقلال و پرواز ذهنی متولد می شود. اورسن ولز رفت، اما صدای پرطنین و سایه سنگینش همچنان بر سر سینمای جهان باقیمانده است.

منبع:

1405/07/18
16:37:33
5.0 / 5
4
تگهای خبر: انجمن , تولید , ثبت , دانشگاه
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۱ بعلاوه ۳
این با من - انجام پروژه
پربیننده ترین ها

پربحث ترین ها

جدیدترین ها

inbaman.ir - حقوق مادی و معنوی سایت این با من محفوظ است

این با من

انجام پروژه های شما : این با من، تخصص ما، تحقق ایده های شما. انجام پروژه ها باکیفیت و سرعت